|
تقديم به رقاصان ميدان ونك،
تقديم به آنهايي كه آتش زدن مغازه و ماشين و ايستگاه صلواتي كه براي دقيقه ي اولشان بود! همانهايي كه قرآن را آتش زدند.
تقديم به هلهله كنندگان سپاه يزيد در ظهر عاشورا:
سگي را خونِدل دادم، كه با من آشنا گردد
ندانستم كه سگ، خون ميخورد خونخوار ميگردد
«این را هم از زبان عبدالله نوری!!!!! بخوانید»
«پليس تماشاچي نميخواهيم هم، خوب درددلي است...»
هی لبخند می زنم و سعی می کنم چهره ام عادی باشد و تا جایی که بشود راه نمی روم؛ بلکه معلوم نشود چقدر می لنگم!
زانوهای خشک شده ام را بغل گرفته، کمرم را به رادیاتور چسبانده ام و پشت کاناپه قایم شده ام. [قایم شدن به معنای واقعی کلمه!] می گویند: «هنوز بچه ای»، لابد راست می گویند! به عقل آدم بزرگ ها اگر بچه نبودم این همه ساعت زیر باران و باد نمی ماندم تا جایی که دیگر نتوانم راه بروم و با دربست [پدر و مادرها بخوانند: آژانس!] برگردم. آن هم چه آژانس ...ای! که بعد هم مسیر 1ساعته را با گوشی بدون شارژ و خاموش، 3ساعته برگردم و همه را جان به لب کنم! راننده ی بدبخت راه را بلد نبود و هرکس مرا بشناسد می داند که علم مسیر نمی دانم و همین.
همه عصبانی اند و من بی خیالِ آن همه! سرم را گذاشته ام روی زانو و خیره شده ام به گذشته، هنوز جلوی چشمهام راه می رود، حرف می زند، می خندد، بغض می کند. هنوز شعر می خواند، تعریف می کند، بهانه می گیرد. هنوز فحش می دهد؛ حتی به من... چشمم را باز می کنم. 5،4 قطره ای که حبس شده بودند به بیرونِ پلک می دوند و سقوط می کنند. از چشمم افتادند همه ی آن هایی که یک زمانی نور چشمهام بودند... بینی ام را با سر زانوهایم چپ و راست می کنم و سرم را روی بالش می گذارم.
بدنم داغ شده و بی حال. سرم از سنگینی گیج می رود، گیج می خورد، گیج می خورم.
چرا همه بلند حرف می زنند! صدای TV تا اینجا می آید، مگر آن ها کر شده اند؟! می خواهم بگویم: جانِ نداشته ی من آرام تر ولی صدایم رفته است! مادر با چندتا قرص و آب پرتقال آمده بالای سرم. تلاش می کند چیزخورم کند ولی نمی تواند! من قرص نمی خورم مادر؛ حالم را دوست دارم. می گوید: «نصف شب تشنج می کنی قربونت برم» می پرسم: «تشنج با آدم چکار می کند؟» و او با لحنی مادرانه می گوید:«می لرزی و آن وقت باید بردت بیمارستان»
من بیمارستان را دوست دارم مادر. بیمارستانی ها دردهای نهفته ات را به رویت می آورند؛ سالم تحویلت می گیرند و جنازه تحویلت می دهند. مادرجان را یادت هست؟ مرا ببرید بیمارستان، من هم می خواهم جنازه شوم مادر...
تبم بالاست ولی مشاعیرم کار می کند و ناامیدی نگاهش را می فهمم. می گویم: «مطمئنی که سرد نیست؟» و او با تعجب زیاد ولی انگار که از چیزی مطمئن باشد! برایم پتو می آورد. هنوز همان طور نگاهم می کند. من قرص نمی خورم، اگر لرزیدم زنگ می زنم به گوشی بابا. پاهایم تکان نمی خورند مادر؛ خشکشان کرده, خیسی باران!
دستمال کاغذی را کنارم می گذارد، آرام موهای پیشانی ام را کنار می زند، می بوسدم و آهسته می رود...
خیلی زود پلک های سنگینم با درد زیاد، به کمک داغی تب روی هم جوش می خورند و باز من در برابر هجوم بی رحمانه ی فکر، تنها می مانم و تراژدی حلاج که تمامی ندارد؛ هنوز او را به زندان می برند، هنوز به زنجیر می کشند، هنوز به دار می آویزند و صدای او تا هنوز می آید که دارد می خواند:
ندیم من به چیزی از ستم منسوب نیست
مرا نوشاند آن گونه که خود می نوشد،
بسان میزبان با میهمان
وقتی که جام(شراب) گشت
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی است که
در تابستان با اژدها شراب می نوشد.
یعنی تابستان بود؟ چه زود زمستان آمد! چه دیر می گذرد این شب لعنتی... غلت می زنم و دستم را از خواب بیدار می کنم!
چرا استاد اصرار داشت که تاریخ تکرار می شود؟ همیشه پستی ها هستند که دور تسلسل دارند! دنیا پر از شبلی است و خالی از ابن عطا. استاد هنوز به تولد مسلم از عقیل امیدوار است؛ به من چه مربوط اگر زیادی خیال پرداز است این استاد؟
دستم زیر سرم جامانده و دوباره غلت می زنم و نجاتش می دهم.
یعنی تابستان بود؟ شهریور بود یا مهر؟ سوره ی زمینی من کی نازل شد؟
چقدر یک هو هوا گرم شد! [حتی وقتی تب دارم، یاد تو دستم را یخ می کند و سرم را داغ]
با هزار مکافات و درد، پنجره را باز می کنم، چه نازک است «ماه»، خوش به حال صاحبش. کاش پایین بیایی و شأن نزول سوره ام را بگویی واگرنه بقیه را ببین که چه شبلی وار آماده اند برایم حمد و سوره بخوانند؟!
چقدر دلم بیمارستان می خواهد...
یاد آن شب افتادم که برایت گفتم: «من تا 30سالگی کفنم هم پوسیده شده است» و تو با تلخندی گفتی: «نه»
ولی نه! حق با تو بود! 30 سال زیاد است و شاید تا آن وقت بیمارستان ها تجهیز شده باشند و دیگر به درد من نخورند! من به بیمارستانِ الآن نیاز دارم.
می دانی؟ همیشه توی قلبم ابن عطا بودی ولی خودت نخواستی و از صدات می فهمیدم که نقش ات را دوست نداری ولی هرکاری می کنم نمی توانم شبلی بیآفرینمت...مثل دری که ناگهان بسته می شود و باد بی رحم اصلا به این فکر نمی کند که کلید را در خانه جا گذاشته ای.
چقدر سرد شد این هوا و باز یخ کردم تو تب!
پتو را از زیر به روی تن می کشم و جان به لب می شوم تا صدای اذان به گوش هایم برسد. [شرح وضو گرفتن و نماز خواندن آدم تب دار آن قدر سنگین و اشک آلود است که از ثبت اش در اینجا معذورم]
دوباره به حال خواب بر می گردم و همین که می خواهم سعی کنم به چیزی فکر نکنم، همه چی از اول شروع می شود و روی اشک های غروب 13نوامبر بی حرکت می ماند. روی آن اذانی که مرا به صاحبش سپردی و رفتی. از رفتن تو صد سال تنهایی می گذرد، حلاجِ میرفطروس می گذرد، طاعون کامو می گذرد، تراژدی حلاج می گذرد؛ نه! می ماند. این تراژدی لعنتی می ماند رفیق، نمی رود مگر مرا با خود ببرد.
گفتی فکر بد نکنم! گفتی خیال مردن نداری. ولی حالا تو فکر بد کن! من خیال مردن دارم. آن قدر بزرگ نشده ام که شبلی شدن ابن عطا را طاقت بیآورم و تو این را نمی فهمی؛ چون دیگر بزرگ شده ای! مثل آخرین بارانی که دل دل می کند در روز آخر اسفند اما نمی بارد تا تو تمام سال را بغض کنی. و این را آهسته برایت می گویم که:
هرچند امشب مرا با جامه ی فقر دیدار کرده ای
بدان که به سرشارترین آزادی نزدیک شده ام
از دیدار من در این حالت محزون مباش
که با حالات گذشته ام فرق دارد
مرا روحی است که باید رنج ببرد و بمیرد
به تو گواهی می دهم، پله پله تا به بالاترین سرنوشت.
ساعت گوشی بابا همه چیز را تمام می کند. چند دقیقه بعد مادر آمده بالای سرم، سردی دستش روی پیشانی ام، عجیب آرام بخش است و بابا که پنجره ی اتاق را می بندد و زیر لب به عقل نداشته ی دخترکش دعا می خواند و من که هنوز زنده ام و
در شگفتم از کل وجودم که چگونه بخشی از آن، همه را حمل می کند
و از سنگینی بخشی از بدنم، چون زمین نتواند او را حمل کند.